خبرگزاری مهر، گروه دین، حوزه و اندیشه، سیده فاطمه سادات کیایی: بشر پیش از آنکه موجودی اندیشمند باشد، موجودی اجتماعی است که در بستر اجتماع رشد می یابد و این گزاره نه یک ادعای شاعرانه، بلکه بنیادیترین یافته علوم اجتماعی و روانشناسی تکاملی است. هر انسانی هر چقدر هم که گوشه گیر و منزوی باشد باز به صحبت کردن و ایجاد ارتباط با دنیای بیرون و آدم های اطراف خود نیاز دارد.
ارسطو قرنها پیش انسان را «حیوان اجتماعی» خواند و قرنها پس از او، روانشناسانی چون جان بالبی و هری هارلو نشان دادند که بدون پیوند با دیگری، نه رشد شناختی ممکن است و نه تعادل هیجانی. ما در بطن رابطه زاده میشویم، در بطن رابطه معنا میسازیم و در غیاب رابطه، حتی خودمان را نیز گم میکنیم. اجتماعی بودن برای بشر نه یک انتخاب فرهنگی نیست، بلکه شرط بقا و پیششرط شکلگیری «خود» است. چنانکه جورج هربرت مید، جامعهشناس تعاملگرا، تأکید میکرد: «خود» تنها در آینه دیگری متولد میشود؛ بدون تعامل، نه منی هست و نه مایی.
از دل همین ضرورت زیستی و اجتماعی، زبان سر برآورد. در سپیدهدم تاریخ بشر، آنگاه که اجداد ما در دشتها و غارها در کنار آتش گرد میآمدند، نخستین صداهای معنادار تنها فریادی برای رساندن پیام خطر و یا ندای گرسنگی نبود بلکه راهی بزرگتر و وسیع تر برای رفع نیازهای اساسی بشر بود. زبان از لحظهای زاده شد که انسان دریافت میتواند آنچه در درونش میگذرد را به بیرون منتقل کند؛ میتواند ترسی را که در سینهاش سنگینی میکند به کلمه بدل کند، آرزویی را که هنوز محقق نشده به تصویر بکشد، و تجربهای را که در ذهنش زنده است به دیگری بسپارد تا از فراموشی نجات یابد. زبان، در ریشههای دور خود، ابزاری برای ثبت اندیشه، ثبت خواسته، ثبت تمایل بود. نقاشیهای غار لاسکو و نمادهای حکشده بر استخوانهای کهن، گواه این نیاز دیریناند که بشر میخواست بگوید من هستم، من چنین میبینم، من چنین میخواهم و این «گفتن» را فراتر از لحظه حال نگه دارد. پس زبان نخستین فناوری غلبه بر تنهایی بود تا انسان غار نشین را از انبوه نادانسته بیرون بکشد و در مجرای ارتباطی دنیا خود را وسعت ببخشد.
در میان تمام شکلهای زبانورزی اما گفتگو نخستین و بنیادیترین گام برای برقراری ارتباط است. فرایندی ساده و در عین حال پر از راز و رمز که محدود به تبادل واژه ها نمی شود، بلکه دو ذهن، دو جهان درونی را به روی هم قرار می دهد و هر یک دیگری را به درون قلمرو معنایی خود دعوت میکند. مارتین بوبر، فیلسوف گفتگو، این لحظه را «رابطه من-تو» مینامند، رابطهای که در آن دیگری نه شیءای برای بهرهبرداری، بلکه حضوری است که باید دیده و شنیده شود. گفتگو، برخلاف تکگویی، ذاتاً متکثر است یعنی نیازمند شنیدن است، نیازمند مکث است، نیازمند آن است که من برای لحظهای از خودم بیرون بیایم و جهان را از چشم دیگری ببینم. همین ویژگی است که گفتگو را به دروازه ارتباط بدل میسازد.
چرا گفتگو میکنیم؟
همه چیز خیلی ساده به نظر می رسد، اینکه دو انسان در مقابل یکدیگر بنشینند و حرف بزنند؛ اما این عمل ساده در حقیقت یک کنش پیچیده و چند لایه است که در نهانش ده ها پاسخ متفاوت دارد. هر گفتگو لایه های تو در تویی دارد که می تواند یک تا چند هدف را در دل خود داشته باشد. نخستین و شاید دمدستیترین پاسخ این است که ما گفتگو میکنیم چون اندیشهای در سر داریم و میخواهیم آن را به دیگری برسانیم و گفتگو پلی است که جزیره پر از سوال و خیال و فکر و استدلال را به دیگری می رسانیم.
ما گفتگو می کنیم تا دریچه ای به ذهن دیگری باز کنیم. از خلال گفتگوست که می توان با اندیشه دیگران آشنا شد و از حصار زاویه دید خویش به دنیا بیرون بیاییم. اصل رشد اجتماعی هم در همین جا افتاق می افتد، زمانی که افکار منتقل شده و در مورد آرای دیگران تفکر می کنید. برای اینکه بتوانیم جهان را از دریچه تجربه زیسته دیگران ببینیم تنها راه حل گفتگو است.
رهایی از تنهایی یا تثبیت قدرت؟
اینکه انسان ها با یکدگیر حرف می زنند و صحبت می کنند تا بازتاب خویش را ببینید به نوعی نیاز به تائید انسان برمی گردد و از همین منظر هم انسان در هویت سازی، خود را می شناسند و خود را می سازند.
از منظر سیاسی نیز گفتگو همیشه برابر و حامل پیام های دوستی نیست. گاه برای تثبیت جایگاه و مرزگذرای و اعمال نفوذ این گفتگو به سمتی می رود که حکم اعمال قدرت را دارد. دانشمندان نشان داده اند که در هر گفتگویی، روابط قدرت حضور دارند و حامل پیام هایی از قدرت هستند، چه کسی حرف را شروع میکند، چه کسی حق قطع کردن دارد، چه کسی تعیین میکند موضوع چیست و چه کسی باید سکوت کند. گاه گفتگو میدان نبرد است؛ نبردی نه با شمشیر، بلکه با واژه. ما گفتگو میکنیم چون میخواهیم روایت غالب را ما بنویسیم، چون میخواهیم جهان آنطور که ما میخواهیم تعریف شود. این وجه گفتگو را نمیتوان انکار کرد.
در عمیقترین لایه، شاید ما گفتگو میکنیم چون تنهایی مطلق، غیرقابل تحمل است. اگزیستانسیالیستها، از کیرکگور تا هایدگر، بر این نکته انگشت گذاشتند که هر انسانی در بنیادیترین سطح هستیاش، تنهاست. هیچکس نمیتواند مرگ مرا بهجای من بمیرد، درد مرا عیناً حس کند، یا تجربه زیستهام را تمام و کمال درک کند. این تنهایی هستیشناختی مطلق است. و گفتگو، هرچند هرگز این شکاف را بهطور کامل پر نمیکند، اما توهمِ زیبای پُرشدن را میآفریند.
گفتگو به مثابه آیین و پیوند اجتماعی
سرانجام، بخش بزرگی از گفتگوهای ما نه محتوایی دارد، نه هدف انتقالی، نه طلب تصدیق. ما گفتگو میکنیم چون گفتگو خودش «آیین» است. اروین گافمن جامعه شناس آمریکایی نشان داد که گفتگو های به ظاهر بیهوده، احوالپرسیهای کوتاه، گپهای بیمحتوا در آسانسور، صحبت درباره آبوهوا انتقال اطلاعات نیستند بلکه مناسک تأیید پیوند اجتماعیاند و تأیید میکنند که ما یکدیگر را به رسمیت میشناسیم که در یک فضای مشترک حضور داریم، و بیتفاوت نیستیم. پاسخ به این نیاز روانی و اجتماعی چنان عمیق است که در علم روانشناسی و جامعه شناسی تنها یک مهارت محسوب نمی شود. بخش بزرگی از رنج های روانی، منازعات جهانی، فقدان منابع معنوی، افسردگی، اضطراب اجتماعی، همه در ریشه با گسست ارتباطی پیوند دارد، مسیری که از گفتگو عبور می کند.

از دل همین نیاز دیرینه و عمیق به گفتگو و ارتباط است که «گفتمانها» سر برآوردهاند. گفتمان، در معنای فوکوییاش، صرفاً یک متن یا سخن نیست، بلکه نظامی است از قواعد نانوشته که تعیین میکند چه کسی حق سخن گفتن دارد، چه چیزی قابل بیان است، چه چیزی خاموش باید بماند، و چگونه باید گفت. گفتمانها از آنجا زاده شدند که بشر فهمید گفتگو فقط ابزار انتقال اطلاعات نیست. وقتی قبیلهای گرد آتش مینشست و روایتی از نیاکان مشترک میساخت، در واقع گفتمانی میآفرید که هویت جمعی را شکل میداد. وقتی نهادی اعلام میکرد چه سخنی «درست» و چه سخنی «نادرست» است، قدرت را از طریق گفتمان بازتولید میکرد. یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی، نشان داد که گفتمانهای عمومی و عقلانی، بنیان دموکراسیاند؛ جایی که شهروندان نه با زور، بلکه با استدلال و گفتگو به اجماع میرسند. پس گفتمانها نه تصادفی، بلکه پاسخ ساختارمند بشر به این پرسشاند: «چگونه میتوانیم گفتگو را از سطح فردی به سطح جمعی ببریم و از آن نظم اجتماعی بسازیم؟» گفتمانها، معماری گفتگو در مقیاس جامعهاند.
ما با گفتگو به کدام نیازهایمان پاسخ میدهیم؟
گفتگو نیاز به «دیده شدن» و «شنیده شدن» را ارضا میکند. نیازی که کارل راجرز، روانشناس انسانگرا، آن را شرط لازم رشد و خودشکوفایی میدانست. ما با گفتگو نیاز به «تعلق» را برآورده میسازیم. با گفتگو نیاز به «معناسازی» را پاسخ میدهیم آنچنان که روایتهایی که برای دیگران تعریف میکنیم، در واقع تلاشمان برای نظم دادن به آشوب تجربههای زیسته است. با گفتگو نیاز به «تأیید» و «بازخورد» را تامین میکنیم؛ میخواهیم بدانیم که افکارمان بیپاسخ در خلأ رها نمیشوند. با گفتگو نیاز به «مرزگذاری» و در عین حال «نزدیکی» را تنظیم میکنیم، میگوییم کجا ایستادهایم و کجا میخواهیم نزدیکتر شویم. و سرانجام، با گفتگو نیاز به «عاملیت» را برآورده میکنیم، میخواهیم بر جهان اثر بگذاریم، تغییر ایجاد کنیم، و صدایمان در سرنوشت خودمان و دیگران شنیده شود.
آیا لازم است در هر زمان و شرایطی گفتگو کنیم؟
پاسخ صادقه این است که خیر، روانشناسی ارتباط نشان میدهد که سکوت نیز خود شکلی از ارتباط است و گاه ضرورتی شفابخش دارد. هر رابطهای لحظاتی نیازمند فاصله است. انسان نیازمند پردازش خود در خلوت، و گفتگوی درونی با خود است. خود اصرار بر گفتگو در لحظه ای به فشار بدل می شود و فضای امن گفتگو که نیاز یک گفتگو سالم است را برهم می زند.
بن بست در گفتگو آسیبی جدی
بنبست در گفتگو، یکی از دردناکترین تجربههای انسانی است. لحظهای که دو نفر رو به روی هم نشستهاند، کلمات هنوز رد و بدل میشوند، صداها شاید حتی بلندتر از قبل شده باشند، اما در باطن، «ارتباط» مرده است. از منظر روانشناسی ارتباطات، زبانشناسی و جامعهشناسی، گفتگو یک مسیر خطی نیست که صرفاً با «کم آوردن حرف» به بنبست برسد؛ بلکه بنبست، نتیجه فعال شدن مکانیسمهای دفاعی، خطاهای شناختی و شرایط ساختاری است. از همین روست که بن بست گفتگو می تواند دلایل متعددی داشته باشد.
بنبست در گفتگو معمولاً قبل از اینکه به کلمات برسد، در ذهن و بدن ما اتفاق میافتد. اولین مشکل این است که وقتی بهشدت عصبانی یا ناراحت میشویم، مغز احساس خطر میکند و بخش منطقیمان عملاً از کار میافتد؛ در این حالت دیگر نمیتوانیم حرف طرف مقابل را بشنویم و فقط میخواهیم بجنگیم یا فرار کنیم. مشکل دوم این است که ما اغلب خودمان را با عقایدمان یکی میدانیم. برای همین، اگر کسی با نظر ما مخالفت کند، انگار مستقیماً به شخصیت و وجودمان توهین کرده است. در نتیجه، گفتگو از حالت «رسیدن به یک درک مشترک» خارج میشود و به یک مسابقه و لجبازی تبدیل میشود که در آن هر کس فقط میخواهد ثابت کند حق با اوست و اگر کوتاه بیاید، احساس شکست و کوچکی میکند.
از طرف دیگر، لحن و شرایط ما هم گفتگو را خراب میکند. وقتی از کلمات تند استفاده میکنیم، برچسب میزنیم یا مدام میگوییم «تو همیشه...» و «تو هیچوقت...»، طرف مقابل فوراً گارد میگیرد. خیلی وقتها هم ما سر چیزهای کوچک و روزمره مثل دیر رسیدن یا پول خرج کردن ساعتها دعوا میکنیم، در حالی که دعوا بر سر نیازهای اصلی مثل «دیده شدن»، «احترام» یا «آزادی» است. در نهایت، شرایط رابطه و زندگی هم بیتاثیر نیست. اگر در رابطهای یکی زورِ بیشتری داشته باشد و دیگری بترسد، گفتگوی واقعی شکل نمیگیرد و فقط سکوت یا ظاهرسازی جای آن را میگیرد. از طرفی، خستگیها و فشارهای زندگی امروز آنقدر ما را از نظر روانی فرسوده کرده که دیگر توان و حوصله درک دیگران را نداریم و با کوچکترین حرفی، تمام خشمهای فروخوردهمان بیرون میریزد و راه گفتگو کاملاً بسته میشود.
چه گفتگویی اثر بخش است؟
چه در نهاد خانواده، و چه در سطح جامعه، عناصری هستند که بدون آنها گفتگو در سطح تبادل اطلاعات باقی میماند و به عمق نمیرسد. نخستین و مهمترین عنصر، شنیدن فعال است. شنیدنی که در آن من نه برای پاسخ دادن، بلکه برای فهمیدن گوش میدهم. شنیدنی که در آن زبان بدن، لحن صدا، و مکثهای طرف مقابل را نیز میخوانم. عنصر دوم، آسیبپذیری است. از منظر روانشناسان و در گفتگوی میان فردی گفتگوی عمیق زمانی ممکن میشود که من جرأت کنم نقابهای دفاعی را کنار بگذارم و بگویم «من میترسم»، «من اشتباه کردم»، «من به تو نیاز دارم». برین براون، پژوهشگر آسیبپذیری، نشان میدهد که صمیمیت بدون آسیبپذیری ممکن نیست. عنصر سوم، احترام به تفاوت است. گفتگوی اثربخش گفتگویی نیست که در آن دو طرف یکشکل فکر کنند، بلکه گفتگویی است که در آن تفاوتها نه تهدید، بلکه فرصتی برای گسترش افق فهم تلقی شوند. عنصر چهارم، مسئولیتپذیری زبانی است، بهکارگیری زبان «من» بهجای زبان «تو»، بیان احساسات بهجای برچسب زدن، و پرهیز از تعمیمهای مطلق. عنصر پنجم، حضور ذهنی است، اینکه در لحظه گفتگو، تمام توجه را به طرف مقابل بدهم، نه اینکه ذهنم درگیر قضاوت، دفاع، یا برنامهریزی برای پاسخ باشد.



نظر شما